تبليغاتX
تمنای وصال

 

بچه که بودیم آرزو های بزرگی داشتیم

بزرگ که شدیم آرزوهامون کوچک شدند

تمام شد!!!


نمیدونم چرا دلم آروم نمیگیره هر جا که میروم نمیتوم زیاد اونجا بمونم.زود بر میگردم خونه ...

میگم دوست دارم بروم یه جایی که هیچ کسی نباشه

میروم یه جایی که هیچ کسی نیست .اون موقع است که دنبال کسی و کسانی میگردم.

به ناچار برمیگردم سر همان جای قبلی

نقطه سر خط.!

هر جا که باشم فقط همانجا رو میبینم .من چقدر محدودم.من اصلا هیچم...

تو یه دنیایی زندگی میکنم که فقط گذر عمر میکنم.

به آخر خط نزدیک میشوم.چه زود گذشت.زندگی من فقط گذر عمر بود.

تموم میشه...

سلام خدا. به خدا قسم دست خودم نبود.ببخش دیگه

تصور غلط !!!

من دیگه وقتم تموم شده،نمیتونم که حرف بزنم

یقه ام رو میگیرن

تقلید در اصول دین!!!

نامه عملم رومیدن دست چپم.به نظر هوا خیلی گرم شد!!!!

برگردم تو همین دنیا .اون دنیا اوضاعم خیلی خرابه...

من که هنوز تو این دنیا هستم.وقت دارم

خدایا تو رو به یگانگیت قسم کمکم کن.خداییش زندگی کردن تو این دنیا سخت شده

به نظر میاد باید نق زدن رو کنار گذاشت.پس فردا که نمیشه مثل الان از زمین و زمان گله کرد

خدایا کمک کن

خدایا دوستان خدایی سر راه ما قرار بده بلکه یک مقدار به سبب اونها راه رو بشناسیم. این اندازه بیراه

نروم.

میدونم قاطی پاتی نوشتم خیلی.اشکال نداره پیش میاد مگه نه؟

 

 

+ نوشته شده توسط مسافر منتظر در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 0:0 |