تبليغاتX
تمنای وصال
سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .

ماهی یک بار ، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت « هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد.»

به پسر ها می گفت شیعیان حسین، و به ما شیعیان زهرا . کنارهم که بودیم ، مهم نبود که پسر است کی دختر . یک دکتر مصطفی می شناختیم که پدر همه مان بود، و یه دشمن که می خواستیم پدرش را در بیاوریم.

چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت « شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی ، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست میدهد. » خودش می خندید. می گفت « کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم»

می گفتند « چمران همیشه توی محاصره است.» راست می گفتند. منتها دشمن مارا محاصره نمی کرد. دکتر نقشه ای می ریخت. می رفتیم وسط محاصره ، محاصره را می شکستیم و می آمدیم بیرون.

از تهران زنگ زدم اهواز . گفتم « می خوام برگردم. » گفتند « نمی خواد بیایی ، همان جا باش.» خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت . زد زیر گریه . پرسیدم « چی شده ؟» گفت « یتیم شدیم.»



+ نوشته شده توسط مسافر منتظر در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 23:39 |

سلام

اگر بار گران ....
سبک بالان خرامیدند و رفتند .
بار گران بوديم , مانديم .
مائيم که نتوانستيم اعمال خود را بر دوش گذارده , دل از خاک برکنيم .
ای کاش ميتوانستم که اين بار مملو از آرزوها را درون خود بسوزانم و آرزوئی جز سفر در سر نپرورانم .
کی خواهم توانست که بگويم : نی ام از عالم خاک .
با عزم رفتن ميتوان گريخت .
برايم هنوز قفس دنيا معنائی ندارد .
پس بايد ماند تا اين بار گران را سبک کرد .


چه فقیر هستیم که با فواره آبی شاد می شویم.

و چه فقیرتر زمانی که می نگریم به کسانی که در کوهی زندگی می کنند و آب چشمه ای از درون خانه شان جاری است.

کنار چشمه شان....

کاش همیشه اینطور فقیر باشیم...


+ نوشته شده توسط مسافر منتظر در جمعه پنجم اسفند 1384 و ساعت 22:3 |